فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
524
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
في المَاءِ : آن را به درون آب كرد . الشَّرْع - مص ، آنچه را كه خداوند بر بندگانش دستور داده ، مثل ، مانند ؛ « النّاسُ فى هَذَا شَرْعٌ وَاحِدٌ » : مردم در برابر اين دستور يكسانند ، بند كفش . الشِّرْع - مثل و مانند ؛ « النَّاسُ فى هَذا شِرْعٌ واحِدٌ » : مردم در اين باره يكسانند ؛ « هما شِرْعَان » : آن دو با هم برابرند ، زههاى عود ، بند كفش . الشَّرَع - مثل و مانند ، « النَّاسُ فى هَذَا شَرَعٌ وَاحِدٌ » : مردم در اين باره با هم يكسانند ؛ « ضَرَبُوا على الشَّرَع » : بر روى وترها يا زهها زدند . الشَّرْعة - ج شِرْع و شَرْع و شِرَع و شِرَاع : زه ، بند چرمى كه با آن حلقه ى گاوآهن را بندند . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشّرْعَة - ج شِرْع و شَرْع و شِرَع و شِرَاع : شريعت ، دين ، عادت ، مثل و مانند ، آبشخور ، بندهاى شكارى كه با آن مرغ قطا را شكار كنند ، زه . الشَّرَعَة - ج أَشْرَاع : كشتى . الشَّرْعِيّ - آنچه كه مطابق قانون شرع باشد ؛ « الابْنُ الشرْعِيّ » : فرزند قانونى و مشروع كه از پدر و مادر ازدواج كرده تولد يافته باشد . الشَّرْعِيَّة - صفت شرعي بودن است ، قانوني . شَرَف - - شَرْفاً ه : در شرف و بزرگى بر او برترى يافت ، - الحَائِطَ : بر روى ديوار بالكون ساخت . شَرفَ - - شَرَفاً : بلند شد . شَرُفَ - - شَرَافَةً و شَرَفاً : شريف و بزرگوار شد ، در دين و دنيا بلند مرتبه شد . شَرَّفَ - تَشْرِيفَا ه : او را به بزرگى ياد كرد ، او را شريف و بزرگوار كرد ؛ - البَيتَ : براى خانه ايوان يا بالكون ساخت ، - المكانَ : بالاى آن مكان رفت . الشُّرُف - من الأَبْنية : ساختمانهاى بالكوندار . الشَّرَف - مص ، - ج اشْرَاف : بزرگى و شرافت ، سربلندى ، بزرگوار ؛ « هو شَرَفُ قَومِه و كَرَمُهُم » : او بزرگوار و بخشنده ى قوم خود است ، جاى بلند ، بينى ؛ « شَرَفُ البَعيرِ » : كوهان شتر . الشَّرْفَاء - مؤنث ( الأَشْرَف ) است ، واحد ( الشرُف ) از ساختمانهاست . ، - مِن الآذانِ : گوش دراز . الشَّرَفَات - شكل مثلث يا مربعى است كه بر بالاى ديوارها يا كاخها ساخته و نصب كنند . الشُّرْفَة - بالكون خانه يا قصر ؛ - مِن المَالِ : بهترين مال ؛ « اعِدُّ زيارتَكُم شُرفَة » : ديدار شما براى من فضيلت و بزرگى است . الشَّرْفَة - بزرگداشت و افتخار به نياكان . الشَّرَفَة - واحد ( الشرَفَات ) است . شَرَقَ - - شَرْقَا و شُرُوقاً تِ الشمسُ : خورشيد برآمد ، - النخلُ : درخت خرما رشد كرد ، - شَرْقَا المِرَقَ : خورشت را قبل از خوردن به دهان برد تا از داغى آن دهانش نسوزد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . شَرِقَ - - شَرَقَا لونُه : چهره ى او از خجالت سرخ شد ، - تْ عَينُه : چشم او سرخ شد ، - الدمُ فى عَيْنِه : خون در چشم او نمايان شد ، - تِ الشمسُ : خورشيد رو به غروب رفت و برنگ تيره و سرخ درآمد ، - الشيءُ : آن چيز بهم آميخته شد ، - الْجَرحُ بِالدَّمِ : زخم پر از خونابه شد ، - المَوضعُ بِاهْلِه : آنجا پر از مردم خود شد ، - تِ الأَرْضَ : زمين آب را در خود فرو نبرد ، - بِرِيقه : نتوانست آب گلوى خود را پائين برد كه در زبان متداول به آن ( تَشَرْدَق ) گويند و بر آن ( الشرْدُوقَة ) اطلاق كنند ، - تِ الشّاةُ : گوسفند گوش بريد شد . شَرَّقَ - تَشْرِيقاً : به سوى خاور تمايل كرد ، زيباروى شد ، - اللَّحَمَ : گوشت را بريد و يا آن را در آفتاب خشك كرد ، - البِناءَ : ساختمان را گچكارى كرد ، - الشَّيءَ وَبِالزَّعْفَرَانِ : آن چيز را با زعفران رنگ كرد . الشَّرْق - ج أَشْرَاق ( فك ) : شرق ، خاور كه از آن خورشيد برآيد ، خورشيد ، شقه و شكاف ، روشنائى كه از شكاف درب بدرون خانه آيد . الشِّرْق - روشنائى كه از شكاف درب به درون خانه درآيد . الشَّرَق - مص ، خورشيد . الشَّرْقَاء - « شاةٌ شَرْقَاء » : گوسفندى كه گوش آن از درازا شكافته شده باشد . الشَّرْقَة - خورشيد بهنگام برآمدن ، جاى نشستن آفتاب گرفتن در زمستان ، اسم مرّه از ( شَرِق ) است ؛ « اخَذتْه شَرْقَةٌ كادَ يَموتُ مِنها » : غصه او را فرا گرفت و نزديك به مرگ شد ، و در زبان متداول بر درد چشم كه از دود عارض شده باشد اطلاق مىشود ، و در زبان متداول نيز به معناى سرفه ى سياه است كه بر آن ( الشهْقَة ) اطلاق كنند . الشَّرِقَة - خورشيد بهنگام برآمدن . الشَّرَقْرَاق - ( ح ) : مترادف ( الشرَقْرَق ) است . الشِّرِقْرَاق - ( ح ) : مترادف ( الشرَقْرَق ) است . الشَّرَقْرَق - ( ح ) : پرنده ايست كوچك كه به آن ( الأَخْيَل ) نيز گويند . شير گنجشك و در زبان متداول آن را ( الشقُرُّق ) نامند . الشَّرْقيَّة - بادهاى سخت كه از جانب شرق مىوزد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . شَرِك - - شَرْكاً تِ النعلُ : بند كفش پاره شد ، - شَرْكاً و شَرِكاً و شِرْكةً و شَركَةً ه : با او شريك شد . شَرَّكَ - تَشْرِيكاً النعلَ : كفش را بند انداخت ، - مالَه : مال خود را ميان مردم پراكند و تباه كرد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشِّرْك - اسم است از ( شَرِكَ ) و ( اشْرَكَ ) ، - ج اشْرَاك : شريك ، سهم و نصيب ، بتپرستى ، براى خدا شريك قائل شدن . الشُّرُك - اين واژه خلاف ( الصَّحِيح ) است و در زبان متداول رايج است ، - مِن المُعَامَلَة : معامله اى كه بيش از حد مجاز و مشروع باشد . مقابل اين كلمه ( الصَّاغ ) است كه در